صحنه اول:
روزبه پشت کامپیوترش نشسته و داره اخبار رو می خونه.من رو صدا می کنه و عکسهای مبارزه با بدحجابی رو بهم نشون می ده.با چشمان از حدقه در اومده نگاه عکسهای می کنم.اینها بد حجابن؟با تعجب می پرسم اما جوابم رو خودم می دونم.
صحنه دوم:
عصر همون روز رفتیم بیرون برای خرید و در بدترین شرایط ممکن که دستم پر از وسایل هست و دارم مثل خر بار می کشم،موبایلم زنگ می خوره.جواب می دم.خواهرمه.می پرسم خوبی؟چی شده؟معمولا از ایران کسی به موبایلم زنگ نمی زنه چون پولش برای من میفته!
داد میزنه سولی بیا منو ببر!!!! بند دلم پاره میشه.یعنی واسه کسی اتفاقی افتاده؟خب چرا می گه منو ببر؟! یعنی با مامان دعواش شده؟خب چرا می خواد به خاطر یه بحث ار مملکت بزنه بیرون؟! یعنی کسی اذیتش کرده؟خب هیچکس نیست مگه بهش کمک کنه؟! و ...
می پرسم چرا چی شده؟و اون:بابا اینا دیوونن!
من: کیا؟
اون:همین خانوم پلیسها.به همه کار آدم کار دارن به همه چی گیر میدن.اصلا بحث سر بدحجابی نیست.می خوان مردم رو اذیت کنن.طوری با آدم رفتار می کنن که تو فکر نمی کنی بدحجابی.شک می کنی که نکنه فاحشه ای!!
و همینطور ادامه می ده این خواهر نوجوونه من که:امروز رفتم کتابخونه.آخونده اومده می گه چرا پفک می خوری!!!!!! می گم دیگه به پفکم گیر می دین؟ داد میزنه:میگم بگیرنتااااااا!آخه این چه وضعشه.بیا منو ببر!خیر سرم دارم برای کنکور میخونم آخه!
صحنه سوم:
می گن دختر خیلی درسخونی بوده و خیلی برای رفتن به دانشگاه تلاش می کرده.چون همه تو فامیل و دوست و آشنا تحصیلکرده بودند و این هم بچه با استعدادی بود،می گفت هر جور شده باید برم دانشگاه.
همیشه تو خونه زندانی بود و فقط درس می خوند.یکروز برای استراحت و تفریح بعد از کلی وقت با دوستاش قرار می ذارن برن بیرون و اون به انگشتاش لاک میزنه.
بسیج میریزه و همه رو می گیره.اون رو هم همینطور.شب پاسگاه می مونه و پدر و مادرش خودشون رو پاره می کنن تا می تونن این رو برای صبح آزاد کنن.صبح که آزاد می شه خودش میره طرف والدینش چون اونا نمی تونستن از تعجب از جاشون تکون بخورن.
مگه میشه یک نفر در عرض یک شب اینقدر عوض بشه؟اصلا مگه یک شب چقدره؟مگه تو یک شب چه اتفاقی می تونه بیفته؟چیکار کردین با بچه من؟!!! و این جیغ ممتو مادر اون دختر بوده.دختر افسردگی شدید می گیره و تا چند روز به شدت تب می کنه.طول می کشه تا به حرف بیاد و بعد تعزیف می کنه که بسیجیها اون رو به خاطر لاک جریمه کردند و تا صبح دستهاش رو تا مچ،تو دو تا کیسه پر از سوسک گذاشتند!!
اون دختر هیچ وقت درس رو ادامه نداد!
صحنه سوم:
اتاق روزنا تو دفتر روزنامه اعتماد ملیه.هممون هستیم.روزبه پشت میزشه.مریم دست راست میز نشسته پای سیستم دیگه.من تو امتداد میزم و فرزانه دست چپ داره مطلب می نویسه.
مریم می پرسه می ری خارج که چیکار کنی؟ و من با خنده می گم:موتور سوار شم و روسریم رو هر چقدر دوست دارم عقب ببرم!!
مریم نگاه روزبه می کنه:ببین با بچه های این خاک چه کردند.خواسته ها به چه چیزهایی خلاصه میشه!
و صدای خواهرمه که تو گوشم می پیچه:بیا منو از اینجا ببرررررررررررررررررررررررررررررررر
|